زندگي زيباست
|
| |
|
ادامه مطلب
مرغ عشق

و به مجنون و به ليلا شدنش مي ارزد
دفتر قلب مرا وا كن و نامي بنويس
سند عشق به امضا شدنش مي ارزد
گرچه من تجربهاي از نرسيدنهايم
كوشش رود به دريا شدنش مي ارزد
كيستم ؟ ezizu2008 باز همان آتش سردي كه هنوز
حتم دارد كه به احيا شدنش مي ارزد
با دو دست تو فرو ريختنِ دم به دمم
به همان لحظهي بر پا شدنش مي ارزد
دل من در سبدي ـ عشق ـ به نيل تو سپرد
نگهش دار، به موسي شدنش مي ارزد
سالها گرچه كه در پيله بماند غزلم
صبر اين كِرم به زيبا شدنش مي ارزد
ادامه مطلب
خنده

دختر گريه كنان ميگه: ولي من مي خواهم پيش مامانم باشم.
پدر: خوب، اونم با خودت ببر عزيزم
پدر: پسرم بزرگ شدي ميخواي چه كاره بشي؟
پسر: سياستمدار
پدر: مگه عقلت كمه؟
پسر: يعني شرطش اينه!؟
مادر و بچه جلوي قفس ميمونه...
بچه: مامان اين ميمونه شبيه عمه كبري است.
مادر: واي! عزيزم اگر به گوشش برسه خيلي ناراحت ميشه ها.
بچه: مامان من خيلي يواش گفتم ميمونه نشنيد!
بچه اولي: پدر تو هم بهت ياد داده قبل از غذا دعا بخوني؟
بچه دومي: نه، آخه مادرم خوب غذا درست مي كنه!
فريدون هميشه لباس مشكي مي پوشيده. دوستاش ميگن چرا هميشه مشكي مي پوشي؟
ميگه: آخه من ختم روزگارم!
محكوم به اعدام: آخرين آرزوم اينه كه پسرم را ببينم.
دادستان: اشكال نداره، پسرت كجاست؟
محكوم: من هنوز ازدواج نكرده ام!
معلم: چرا رفته هستم غلط است؟
شاگرد: آقا اجازه، براي اينكه شما هنوز نرفته هستيد
زن از شوهرش پرسيد: چرا وقتي كه من آواز ميخوانم، تو از پنجره بيرون را نگاه ميكني و ميخندي؟
شوهر ميگه: براي اينكه مردم تصور نكنند من دارم تو را كتك مي زنم و تو داري با جيغ و داد گريه مي كني!
مشتري: اين كت چنده؟
فروشنده: ۱۰۰ هزار تومان
مشتري: واي! اون يكي چنده؟
فروشنده: واي واي!!
به طرف ميگن "تور" را تعريف كن؟ ميگه: تور مجموعه سوراخهايي هستند كه با نخ به هم وصل شدهاند!
زن: تموم بچه ها عقلشونو از من به ارث بردن
مرد: ... حق با توست، چون عقل من سر جاشه!
از حيف نان مي پرسن يه موجود نام ببر... مي گه يخ. مي گن يخ كه موجود نيست. مي گه هست، چون همه جا نوشته يخ موجود است!
ادامه مطلب
مرداب ونوير
بسم تعالي
روزي روزگاري، مرداب انزلي قطعه اي از بهشت بود. خانه امن آبزيان، رويشگاه انواع گياهان سرسبز و گل هاي لاله و نيلوفر و ماهي و قوها، چنگروخوتكا
كودكان با شنا و بازي در دل آبهاي پاك اين مرداب، بزرگ مي شدند، نوعروسان نشسته بر لوتكاهاي چوبين از دل سبز آن آب به خانه بخت راهي مي شدند و جوانان پاروكشان بارهاي سبزي و توليدات محلي را به شنبه بازار و ابكنارحمل مي كردند. به گواهي تاريخ، عمق مرداب چنان بود كه حتي قايق هاي بزرگ بادباني از دل مرداب مي گذشتندوبه ابكنارسفر مي كردند... اما گرچه ما اين روزها مرداب انزلي را تالاب مي ناميم اما بي توجهي نسبت به دفع پساب ها و پسماندهاي خانگي و صنعتي، سم و كود شيميايي، ورود رسوبات ناشي از جنگل تراشي ها و غيره اين بهشت زيبا را كه الهام بخش هر نقاش و شاعر و ترانه سرايي بود، تبديل به يك مرداب كرد.
نوير قديمي ترين محله انزلي كه هم جواري كلور قرار دارد.(نو) جديد (ور) يعني كنار رودخانه .نويردر حاشيه شمالي مرداب انزلي محلي با قدمت تاريخي زياد درحين حال بسيار زيبا خود نمايي مي كند كه بيشتر محصولات باغي وصيفي ودرياي توسط كشاورزان وصيادان نوير وكلور تامين مي شود.هم اكنون نيز چنين است نوير توسط مرداب ورودخانه به ابكناروهندخاله وصومعه سرا ودريا خزر راه دارد .جاده بين الملل آن به استاراو آذرپايجان وروسيه راه دارد.نوير را مهد فوتبال هم مي گويند چو قديميها غفورجهاني وقايقران ها در آن بازي مي كردند.مردمان آن صيادوكشاوز زحمتكش كه هميشه درحال كار مي باشند.
موضو ع : صيا د ي (بول زني) درمرداب ا نزلي
در بندر انزلي-درياي خزر انواع ماهي هست.ولي درمرداب انزلي اردك ماهي وعلف خار سوف انواع كولي و كپور محلي و پرورشي صيادهاي بومي از قايق هاي شكاري در روزها تور ميگزارند. درشب با چراغ زنبوري جلوي قايق مي ايستنند ( بول زني مي كند)صيادي بول چيست بول زن كيست. بول وسيله اي براي شكار ماهي ساخته شده از ني بزرگ چنگك تيز بول زن كسي ا ست باياد بول را دستش بگيرد بسمت ماهي هاي بزرگ پرتاب كند .ساعت 19يكي از شبهاي زمستا ن هست هنوز مشغول روشن كردن چراغ زنبوري بودم كه سر كله بهروزهم پيدا شود لباسي كه صياد استفاده مي كند قوجان نام دارد همان باراني است بول زني آنقدر سخت است گاهي من جلو قايق بودم گاهي بهروز خانه ما به مرداب نزديك وقايق شكاري درآن بسته بوديم سرما سخت سوزان است مهتاب همجا را روشن كرده ني هاي مرداب آنقدربلند است كه اگر راه بلد نباشي راحت گم مي شويد چراغ زنبوري جلوي قايق بستم شروع به حركت كرديم براي رفتن به جاي مورد نظر از رودخانه اصلي بايد رد شويم تا آن موقع يكي دو تايي اردك ما هي زده بوديم صيادي بول زني درمرداب ممنوع است چراغ خواموش بطرف چرنجات(محل شكار)حركت كرديم .بين مسيرچند نفري را ديديم در محل ما جز اولين كساني بوديم كه بول زني مي كرديم.آن شب ماهي چند تاي زديم.بهروز در طول مسير جاي خود راعوض مي كرد چاي مي خورد وسيگار مي كشيد هر چقدر به صبح نزديك مي شوديم هوا سردتر مي شودوسكوت درمرداب حكم فرماي مي كرد بول زني آداب بخصوصي دارد كسي نمي تواند حرف بزند وقت صداي پارو گاهي اوقات صداي پرندگان را مي شنيديم آن شب يكي از خاطره انگيزترين شبهاي زندگيم بود ازآن سالها مي گذرد ديگرنتوانستم به مرداب وبول زني بروم آيا مي شود روز ازتهران برويم.خاطرات نا تمام را تمام نمايم؟؟!!!!ادامه دارد
ادامه مطلب
خانه مادر بزرگ (پشتمسار) پاييز 89
![]()
كلبه دوستي هم نبود(خانه مادر بزرگ )
وقتي اسمي ازخانوده يا فاميل مي آيد.اسمي عزيزتر ازمادر بزرگ نيست..
من 4سال داشتم كه مادرم مرا به خانه مادر بزرگ فرستاد آنها نسبتن خانواده پور جمعيت بودن مادربزرگ نوه كدخدا بود وپدر بزرگم چون نزد پدراو كار مي كرد .دخترش رابه او دادن ودرهم جواري خانه وزمين خانواده مادر بزرگ ادمهاي با فرهنگ ونجيب بودن
اسم مادربزرگ برايم هميشه عزيز بوده نمي دانم شايد از بچه گي نزد آنها بودم براي همان است كه آنقدراخت گرفتم.چه روزهاي دايي زنده كلبه زنده انگار كلبه با ديوا گلي با تو حرف مي زد. كلمه عشق دوست داشتن رااز كلبه گلي از آدماهايش يادگرفتم.آن موقع فكر مي كردم دايي فقط براي من هست.دايي خون گرم وبچها را خيلي دوست داشت با او مي خوابيدم بااو بيدار مي شودم جز اولين نوه خانواده محسني بودم دايي احمد خيلي مرا دوست داشت هرجا مي رفت مرا باخودش مي برد.هرروز صبح زود بيدار مي شدم به عشق دايي جلو حوض مي ايستادم مسواك مي زدم وسپس لباس مي پوشيديم به طرف دوستانش كه درمغازه منتظر او بودند مي رفتيم كه واقعا چه صميميتي رفاقتي بود بعدازظهر هم تني به رودخانه مي زديم آري چه روزها زود گذشت ولي افسوس دو سال است از فوت دايي مگذرد اي كاش خانه گلي نبود اي كاش رودخانه صميميت عشق نبود ولي دايي بود.انگار خانه گلي هم حرف داشت ولي بوغض نمي گذاشت حرفي بزندهر وقت از خيابان كه نزديك خانه مادر بزرگ رد مي شوم فكر مي كنم دايي با موتورش مي آيد؟؟؟؟
(ديگر خانه گلي هم نبود)
ولي خيلي دوست دارم برگردم خانه مادر بزرگ را تعميركنم وآنوقت همه خانواده رادر آن جمع كن مثل قبل كنار هم جمع شويم اگر دايي هم زنده بود دوست داشت ودوست دارد آن روزها راببيندومي دنم روحش در آنجاست ومنتظر آنروزها ولي افسوس افسوس
ادامه مطلب
غريبه
... و عشق
صداي فاصله هاست
دچار يعني عاشق
و فكر كن كه چه تنهاست
اگر كه ماهي كوچك دچار آبي درياي بيكران باشد
چه فكر نازك غمناكي!
خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند
و دست منبسط نور روي شانه آنهاست.
نه , وصل ممكن نيست
هميشه فاصله اي هست.
دچار بايد بود
وگرنه زمزمه حيرت ميان دو حرف
حرام خواهد شد.
و عشق
سفر به روشني اهتزاز خلوت اشياست.
و عشق
صداي فاصله هاست.
صداي فاصله هايي
كه غرق ابهامند.
نه ,
صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند
و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر.
هميشه عاشق تنهاست
ادامه مطلب


